
رمان سیمگون از سارا.ص یک رمان در ژانرهای رمان اجتماعی|رمان رئال|رمان عاشقانه می باشد که سال 1403 در اپلیکیشن پلاس رمان منتشر شده است.
قسمت منتخب رمان:
دستشو روی انگشتای پام کشید وتامچ پام ادامه داد لاک قرمز رنگ روی ناخونام پوست سفیدمو بیشتر نشون میداد
حس بدی داشتم میخواستم از اتاق برم بیرون پیش بقیه….
ولی نمیذاشت…..
پاهامو کشید سمت خودش لیزخوردم روی تخت….
پلک زدم و از خواب پریدم
دوباره این خواب لعنتی رو دیدم…
نگاهم به ساعت افتاد ساعت چهار صبح بود…
فرقی نمیکرد ساعت چند باشه وقتی خواب اون عوضیو میدیدم هرساعتی که بود باید میرفتم حمام….
حتی توی خوابم حس میکردم کثیف شدم…..
بدنم هنوز بی حال بود ولی دیگه خوابم پریده بود….
از توآینه به خودم نگاه کردم
هرچند که توتاریکی چیز زیادی مشخص نبود…
من فرزند دوم یه خانواده چهارنفره هستم….
بیست سالمه دیپلم گرفتم و دانشگاه نرفتم
یه برادر بزرگتر دارم که ازدواج کرده و کرمانشاه زندگی میکنه
وقتی بدنیااومدم بخاطر پوست سفیدم اسممو برفین گذاشتن به معنی مثل برف….
بعد از بدنیااومدن من مامانم دیگه نتونست باردار شه اما چون همیشه عاشق شلوغی و خانواده ی شلوغ بوده از همون بچگی خونه ی ما همیشه شلوغ بود
یه خونه حیاط دار که به پدرم ارث رسیده بود…
خونه ای که همیشه پراز مهمون بود خالها و دایی هام همیشه اینجا بودن…
و کی دیگه تواین شلوغی حواسش به یه دختر بچه بود؟!
حولمو برداشتم وارد حمام شدم یه دوش گرفتم تمام تنمو چندبار شستم انگار حتی توخوابم رد اون کثافت روی تنم میموندوقتی اومدم بیرون دیگه انرژی نداشتم
دوباره برگشتم تواتاق دروقفل کردم و خوابیدم
صبح با سروصدایی که از بیرون میومد بیدار شدم
قطعا دوباره مهمون داشتیم
جورابای مشکی و زشتم و بایه شلوار بلند تا پشت پام پوشیدم چون دلم نمیخواست نگاهه هیچکس به پاهام بیفته
وسایلمو ریختم تو کوله پشتیمو از اتاق رفتم بیرون
به محض باز شدن در باخاله روبرو شدم و سلام کردم
-…سلام خاله کجا میری این وقت صبح؟
+…کاردارم خاله
همینو گفتم و از کنارش ردشدم رفتم پایین
خیلی دلم میخواست بگم فقط بخاطر حضور شمااینجاهست که الان دارم میرم بیرون
خداخدا میکردم اون عوضیونبینم اماهمین که وارد اشپزخونه شدم باهاش روبرو شدم
زبونم نمیچرخید سلام کنم
حالم ازش بهم میخورد…کسی که یه عمره به اسم شوهرخاله تواین خونه میره و میاد چه بلایی سر روح و روان من آورده….
بدون اینکه حرفی بزنم برگشتم عقب و بدون صبحانه زدم بیرون
با پام ضربه کوتاهی به سنگی که جلوم بود زدم و بی هدف به راهم ادامه دادم
یک ساعتی میشد از خونه بیرون اومده بودم
حس ضعف داشتم….
هیچی نخورده بودم و این همه هم راه رفته بودم
یکم جلوتر پارکی بود که گاهی با بعضی از بچها میومدیم و دوچرخه سواری میکردیم
یه کافه ی کوچولو هم اونجابود که زیاد میرفتیم
پاتند کردم و خودمو رسوندم اونجا….
فکر نمیکردم این ساعت کسی اونجاباشه ولی بادیدن مهتاب یکی از دوستام که خیلی هم باهم صمیمی نبودیم فقط سلام کردم و پشت یکی دیگه از میزها نشستم
یه کیک وقهوه سفارش دادم
سرمو روی میز گذاشتم و ذهنم رفت به کودکیم….
همون سال هایی که توعالم بچگی بودم و نمیفهمیدم چه بلایی داره سرم میاد
وقتی اون مردک هربار که میومد خونمون به یه بهونه ای منو میکشوند تواتاق….
میگفت من دختر ندارم برفینو یجور دیگه دوس دارم….اونم چه دوست داشتنی….
هنوزم وقتی پاهامو لمس میکرد عین روز جلوی چشممه
وقتی به بهونه ی لاک زدن میگفت توروی تخت بشین پاهاتو آویز کن من برات میزنم
توعالم بچگی میفهمیدم یچیزی این وسط درست نیست این لمس و کاری که میکنه اشتباهه حس بدی داشتم….
اما اگه کار اشتباهی میکردم به مامانم میگفت مامان قطعا تنبیهم میکرد
دستی روی شونم نشست و از جا پریدم
مهتاب کنارم نشست و گفت
-…نترس منم….چخبر خوبی؟
نفس عمیقی کشیدم تا آروم شم
مرور هرلحظه ی اون روزا برام زجر آورد بود
+…خوبم توچطوری؟این ساعت اینجا چیکار میکنی؟
یه تای ابروشو بالاانداخت و گفت
-…خودت این ساعت اینجا چیکار میکنی؟
+…از خونه زدم بیرون سرمو بلند کردم دیدم اینجام
-…منم یچیزی توهمین مایها
سرتکون دادم و دیگه چیزی نپرسیدم
مهتاب از من بزرگتر بود
دختر خوشگلی بودولی خیلی باکسی صمیمی نمیشد
چیز زیادی هم ازش نمیدونستیم
سفارش هردومون رو آورد و مشغول شدیم
تاظهر همونجا بودم
مامان زنگ زد گفت ناهار برم خونه
+…خاله اینا اونجان؟
-…آره
+…من نمیرسم برای ناهاربیام کار دارم شما بخورین
گوشیو قطع کردم
مهتاب گفت
-…چکاری داری؟ زوساعته اینجا نشستی که
نیشخندی زدم و گفتم
+…حوصله خونه رو ندارم مهتاب….
هوا که خنک تر شد چندنفر دیگه بهمون اضافه شدن چندتا دوچرخه برداشتیم و دور پارک شروع به رکاب زدن کردیم
حس رهایی بهم میداد
یک ساعتی دوچرخه سواری کردیم بعدم با بچها خداخافظی کردم و پیاده رفتم سمت خونه
امیدوارم تامیرسن رفته باشن….
نخوام قیافشو ببینم…
همینکه وارد کوچه شدم ماشینشو دیدم داشتن سوار میشدن که برن
پشت یکی ازپایه ها قایم شدم و وقتی رفتن وارد خونه شدم
مامان داشت خونه رو مرتب میکرد نگام کردو گفت
-…الانم نمیومدی!!حالا که همه رفتن!!
+…من که دعوتشون نکرده بودم…بعدم اونا هرروز اینجان دیگه مهمون حساب نمیشن
بابا هم باخنده حرف منو تایید کرد
مامان دیگه چیزی نگفت و حرصشو سر جارو خالی کرد….
تواین موارد کوتاه میومد و چیزی نمیگفت چون هیچ جوره نمیخواست خواهراش از دستش دلخور شن و یوقت خدایی نکرده نیان….
روزی که با چشمای اشکی رفتم پیشش و گفتم عمومصطفی اذیتم میکنه همش به پاهام دست میزنه من دوس ندارم….
منوبرد یه گوشه چشماشو گرد کردو گفت
-…نبینم این حرفا رو پیش کس دیگه ای بزنیا عمودوستت داره…. به خاله چیزی نگیا…
دستشو روی دهنم فشار دادو گفت
-…هیسس هیچی نمیگی دیگه…
از همون روز فهمیدم فقط خودم باید به خودم کمک کنم
از اون روز دیگه مامانمو دوس نداشتم….
به بابامم نگفتم اصلا روم نمیشد به بابا بگم مصطفی باهام چیکارمیکنه…
خسته و کوفته رفتم تواتاقم
در اتاقمو قفل کرده بودم چون از اون روانی بعید نبود بیاد تواتاقم و بره سراغ کفش و لباسام…
دستمو روی دیوار کشیدم که لامپو روشن کنم
همون لحظه پام رفت روی یچیزی…
لامپ ک روشن شد پایین پامو نگاه کردم یه لاک صورتی رنگ دقیقا کنار در اتاقم افتاده بود
مطمعن بودم من اصلا همچین لاکی نداشتم….من اصلا لاک نمیزنم…..از وقتی تونستم از دست اون روانی فرار کنم دیگه لاک نزدم….
همه ی لاکامم دونه دونه انداختم دور…
کار خودشه….میخواد منواذیت کنه….میخواد بفهمونه که هنوزم تونخ منه….حتی نتونه بهم دست بزنه هم میخواد آزارم بده….
از خشم و حرص میلرزیدم….
بادستمال لاکه رو برداشتم و انداختمش توسطل زباله…
بااعصاب خورد و تن خسته خوابیدم
روز بعد دیگه مهمون نداشتیم و تونستم توخونه بمونم
بچها پیام دادن شب بریم پارک ولی دلم میخواست خونه بمونم….
حداقل ازاین فرصت استفاده کنم و یکم توخلوت خودم باشم…
روز بعد دوباره مامان از صبح دور بریز و بپاش بود امااین دفعه مهمونا خانواده عموم بودن
بااونا مشکلی نداشتم
کیفم رو برداشتم و رو به مامان گفتم
-…زود میام تامهمونا نیومدن نگران نباش….
مهتاب بهم زنگ زدگفت باهم بریم یجایی رو بهم نشون بده.
تارسیدم سرکوچه اونم باماشین رسید
سوار شدم و گفتم
+…خب کجامیخوایم بریم؟ خرید؟
مهتاب باخنده نگام کردو گفت
-…نه عزیزم یجای بهتررر
از توآینه ماشینای بغلشو چک کردو ادامه داد
-…گفتی دنبال یه باشگاه خوب میگردی آره؟
+…آره
-…خب بیا بریم یجای خیلی خفنو بهت نشون بدم
+…اسمش چیه بگو شاید رفتم قبلا….
-…نرفتی….اسمش باشگاه مخفیه
سوالی نگاش کردم و گفتم
+…ها؟ این چه اسمیه دیگه؟
مهتاب ناامید نگام کردو گفت
-…برفین خیلی رو هوشت حساب کرده بودم چرا گیج بازی در میاری؟ این یه باشگاه زیرزمینیه….هرکسیو راه نمیدن….حتما باید معرف معتبر داشته باشی
+…زیرزمینی؟ یعنی غیرقانونی؟
-…افرین دقیقا
چنددقیقه طول کشید تاحرفشو هضم کنم
دوباره گیج گفتم
+…اوتجا ورزش میکنن؟
مهتاب جوری نگام کرد که مطمعن شدم داره تودلش تاسف میخوره
-…آره دیگه پس چیکار میکنن؟ قاچاق دختر؟
+…خب چرا زیر زمینیه؟ فرقش چیه؟
چشمکی زدو گفت
-…مختلطه….مربی هاش خیلی خووبن دختر…خیلیم مجهزه انواع ورزشام داره
+…چجوری تاحالا لونرفته؟
-…اون دیگه به ما ربطی نداره خودشون میدونن لوبره هم چیزی منوتوروتهدید ننیکنه مدیرش میفته تودردسر
پیچید تویه کوچه بزرگ …
یه محله ی خوب بود
یه ساختمون بزرگ اونجا بود چندتا مطب دکتر طبقهای بالاش بود
یه کلینیک زیبایی و یه باشگاه مردونه هم طبقه ی همکف کنارهم بود
مهتاب ماشینو پارک کرد و پیاده شدیم
وارد ساختمون شدیم
یه راهروی کوچک اونجا بود اونو تااخر رفتیم
مهتاب یه چیز کوچک رو کنار دیوار فشار داد یه محفظه شکل ماشین حساب باز شد مهتاب رمزو داد ر دیوار به اندازه ی ورود یه نفر کناررفت پشت هم رفتیم داخل و در بسته شد
من انقدر شوکه بودم که هیچ حرفی نمیزدم
توسرم پراز سوال بود اما واقعا باورم نمیشد توواقعیت همچین جای خفنی وجودداشته باشه
پشت سر مهتاب از چند تا پله رفتیم پایین و بالاخره رسیدیم به فضای بزرگ باشگاه
بادهن باز داشتم اطرافمو نگاه میکردم مهتاب تکونم دادو گفت
-…اطلاعاتتو قبلا گفتم ثبت کردن فقط کد ملی و این چیزارو نمیدونستم بریم ثبتش کن بیایم باشگاهو نشونت بدم
یه قدم پشت سر مهتاب رقتم اماسرجام ایستادم و گفتم
+…مهتاب واقعا اینجا فقط ورزش میکنن؟
-…من دوساله دارم میام اینجا دختر حتی یک بارم چیز بد و مشکوکی ندیدم مگه دنبال یه باشگاه خفن نبودی…بیا اینم چیزی که میخواستی
وارد اسانسور شدیم و رفتیم بالا….
اینبار وارد یه فضای تقریبا اداری شدیم
سه تا اتاق و دوتا منشی
مهتاب رفت سمت یکیشون و باهاش حرف زد اونم سرتکون داد و چندتا سوال ازم پرسید
مشخصاتمم گرفت و قرار شد دفعه بعد شناسنامه و کپیشم براشون بیارم
دوباره برگشتیم پایین و گفتم
+…مدیرش کیه دیدیش؟
-…والا دونفرن اماهیچکس نمیدونه دراصل کدومشون مدیراصلیه یکیشون اسمش آزاده حدودا ۴۰سالشه اون یکی اسمش ارس هست سنش کمتره حدودا۳۳تا۵سالشه….
وارد رختکن شدیم من که لباس نیاورده بودم اما مهتاب توکمدش کفش و لباس ورزشی اضافی داشت بهم داد
-…شرتک ورزشی دارم میخای بپوشی؟
+…نه شلوار بهتره راحت ترم
جورابمو کشیدم بالاتر که ساق پام معلوم نباشه
-…خب بیا بریم بهت باشگاه رو نشون بدم
دقیقا به اندازه ی کل زیر بنای ساختمون فضای باشگاه بود
یه بخش مربوط به بوکس بود چندنفر اونجا بودن و خلوت بود
یه بخش مربوط به بدنسازی و دستگاهاش بود
یه بخش فقط هوازی بود
حتی استخرم ویه کافه ی کوچولو هم داشت
میترا نشست روی یکی از صندلی هاوگفت
-…خستم شد خودت ب مرور باهمه جاش آشنا میشی…خب نظرت چیه؟
روبروش نشستم و گفتم
+…واقعا نمیدونم چی بگم اصلاباورم نمیشه همچین جایی وجود داره
میترا پوزخندی زدو گفت
-….زیر پوست این شهرجاهایی هست ک ازاینم عجیب تره….هیچوقت همه ی حقیقت جلوی چشم ما نیست…..
حرفش درست عین حقیقت بود….
حتی وجود آدما….
دقیقا مثل مامان من که نمیخواست ببینه ادمای دورش خوب مطلق نیستن و تاریکی هایی هم دارن….اون چیزیو باور داشت که اونا بهش نشون میدادن….ولی این همه ی ماجرا و حقیقت نبود
حتی وقتی بهش حقیقت روهم میگفتی اون نمیخواست باور کنه ترجیح میداد چیزی که خودش میخواد رو قبول کنه
-…خب من میرم ورزش کنم توام یکم بچرخ بااینجا اشنا شی….میتونی همه جا بری جز رختکن اقایون….اگرم خواستی چیزی بخوری سفارش بده به حساب من….
لبخندی زدم و گفتم
+…مرسی دمت گرم
مهتاب که رفت منم شروع کردم به بررسی باشگاه….
واقعا یکی از بهترین دستگاها و تجهیزات رو داشت….
ولی شلوغ نبود آدمای محدودی اونجا بودن….
یه پسر حدودا ۲۵ساله اومد سمتم
چهره و هیکل خیلی روفرمی داشت سلام کردو گفت
-…تاحالا ندیدمت تازه اومدی؟
+…سلام آره روز اولمه
-…خوش اومدی اسم من جواده اگه کمک خواستی بیا پیشم
+…مرسی حتما
تاوقتی ورزش مهتاب تموم شه دوسه بار کل باشگاهو گشتم
خیلی ازش خوشم اومده بود
واقعا همونی بود که میخواستم….
همه چی حرفه ای و عالی….
هیچ چیز خاص و مشکوکی هم دیده نمیشد…
البته حتی اگه باشه هم به این زودی قطعا من نمیفهمم….
امیدوارم رفتارشون هم حرفه ای باشه
میترا رفت دوش بگیره
منم لباسامو عوض کردم
میترا گفت بریم طبقه بالا رمز ورودتو بهت بدن و بعدم بریم بیرون
+…رمز همه متفاوته؟
-…آره اسکن چهره داره
+…چجالب
یه کارت سورمه ای رنگ که روش یه کد بود بهم داد و اومدیم بیرون
-…خب اینم ازاین اگه میری خونه برسونمت
+…نه دیگه توزحمت نکش خودم میرم
-…بیامسیرمون یکیه
سوار شدیم و مهتاب گفت
-…راستی حواست باشه در مورد این باشگاه به هیچکدوم از بچها چیزی نگی
+…باشه حواسم هست
قبل ازاینکه پیاده شم رو به مهتاب گفتم
+…راستی چرا بهم اعتماد کردی معرفم شدی؟
مهتاب چشمک مخصوص خودش رو زدو گفت
-…آدم شناس خوبیم…همینو بدونی کافیه
منم دیگه چیزی نگفتم فقط خداحافظی کردم و پیاده شدم
وقتی رسیدم خونه مامان همه ی کارا رو کرده بود و مهمونا یکم بعد رسیدن
شب خوبی بود عموم یه دخترهمسن من و یه پسر از من بزرگتر داشت وقتی مهمونا رفتن به مامان کمک کردم وسایل رو جمع کنه باباهم رفت خوابید
مامان ظرفای پذیرایی رو جمع کردو گفت
-…اگه خانواده بابات بیان که ماتورو ببینیم و یادت بیاد مهمون داری کنی
ظرفارو ازش گرفتم و گفتم
+…اینا نهایت چند ماهی یبار میان نه یه روز در میون…کسی که یروز درمیون اینجاست دیگه مهمون حساب نمیشه
میدونستم درد مامان از چیه!!
ولی از روزی که منواز دستای اون مرد نجات نداد دیگه برام تموم شد….
اونم میدونست حرف زدن بامن فایده ای نداره برای همین ادامه نداد…ـ
از اون روز دیگه پایه ثابت من شده بود رفتن به اون باشگاه….
یه روزایی مهتاب رو میدیدم یه روزایی هم نه….
این باشگاه دقیقا همون جایی بود که دنبالش بودم….
همه چیزش عالی بود…اوایل زیاد مطمعن نبودم و فقط برای رفع کنجکاوی میرفتم
برای اینکه بتونم سردر بیارم اونجا چخبره….ولی رفته رفته بیشتر بهش عادت کردم و ازش خوشم اومد….همه چیز بنظرم نرمال میومد..
هیچ چیز مشکوکی اونجادیده نمیشد….البته بجز هردو صاحبش آزاد و ارس….
همسر آزاد توهمون باشگاه مربی بود….
اما آزاد هرروز خیلی راحت میومد اونجا و باتمام خانوماجلوی چشم زنش لاس میزد….
اسم همسرش ملیکا بود….اندام ورزشکاری و چهره خوبی داشت….اما آزاد چشمش دنبال همه بود جز همسر خودش….
هیچ قیدوبندی برای خودش و رابطش نداشت….
مهتاب میگفت یبار آزاد رو بایکی از دخترای باشگاه توانباری دیده…وقتی باهم بودن…
و بهم تاکید کرد اگه آزاد اومد سمتم حواسم باشه…
گاهی میدیدم ملیکا از این رفتارای آزاد ناراحته اماهیچوقت چیزی بهش نمیگفت….
و اما اَرَس….
یه مرد مجرد بود….که کسی تاحالا از زندگی شخصیش سر درنیاورده بود….
گاهی موقتا میومد تومحیط باشگاه و ورزش میکرد…اماهیچوقت مثل ازاد باکسی لاس نمیزد و دنبال فرصت برای مخ زدن نبود….
من تاحالا ندیده بودمش و فقط از حرفای بقیه کمی میشناختمش…
از لحظه ای که وارد باشگاه میشدی میتونستی هرچند ساعنی که دوس داری اونجا بمونی بدون محدودیت و این بهترین چیزی بود که من دوس داشتم….
دقیقا روزایی که از دست مامان دلم میخواست سر به کوه و بیابون بذارم میتونستم بیام اینجا و حرصمو سر دستگاها خالی کنم….
درست مثل همین امروز….